تبليغاتX
شیخ روشنفکر
شیخ روشنفکر

يك سال پيش براي قضاي حاجت به دستشويي اداره رفتم..... بنايي تازه ساخت...به محض جلوس با طراوتي غيرعادي بر روي كمرم با فاصله ي زماني هر 10 ثانيه شدم.... دقت كردم ديدم سر ريز آب فلاش تانك ( سيفون ) مي باشد كه ما را شاداب مي كند.... آن هم از ناحيه پشت .....

يك سال بعد

به حسب قضا و قدر بعد از يكسال باز به همان دستشويي براي قضاي حاجت رفتم ... جلوس كردم .... ناگهان ماجراي پارسال به خاطرم آمد .. ثانيه اي صبر كردم.... هشت .. نه ... ده .. يازده .... دوازده.... سيزده.... شــــپــــلـــــــق... اين صداي قطره ي آب فلاش تانك ( سيفون ) بود بر روي كمرم ....

يعني هيچ كارمندي ، مسوولي ، مديري ، معاوني ، نيروهاي تاسيساتي اي ، نيروهاي خدماتي اي و ..... در اين يك سال اين حس را تجربه نكرده و به مراجع ذي صلاحش منتقل نكرده است و يا مراجع ذي صلاح هنوز امكانات لازم را از كشورهاي اسكانديناوي وارد نكرده اند .....

امان از مسووليت پذيري.... تا وقتي در كوچكترين مسائل به فكر خود ( ديگران به درك ) نيستيم و نمي فهميم به عنوان مثال رد كردن چراغ قرمز پتك كوبنده اي بر سر شعور و شخصيت و نظم و ...... خود ماست اوضاعي كه داريم والله از سرمان هم زيادي است .

+ تاريخ شنبه 1390/02/31ساعت 17:29 نويسنده علی |

فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛

فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛

فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما از تاریخ کشورت هیچی ندونی؛

فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛

فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛

فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و گرسنگی و درموندگی همسایه بغلیت رو ندونی

فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛

فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛ 

فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛


فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛

فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛

فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛

فقر اینه که به زنت بگی کار نکن، ما که احتیاج مالی نداریم؛

فقر اینه که همه جا شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛

فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی های تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛

فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛

+ تاريخ چهارشنبه 1390/02/21ساعت 17:10 نويسنده علی |



این روزها دفاع از ولایت به هنری تبدیل شده که هنرمندان زیادی دارد

یکی در خیابان فحش می‌دهد، اسم کارش را می‌گذارد دفاع از ولایت

یکی در اینترنت فحش می‌دهد، اسمش را می‌گذارد دفاع از ولایت

یکی در کلاس بصیرت خرافه می‌گوید، اسمش را می‌گذارد دفاع از ولایت

یکی در مسجد خاطره می‌گوید و کاری می‌کند که دوست و دشمن به ولایت بخندند، باز هم اسمش را می‌گذارد دفاع از ولایت

 

این روزها همه دارند از ولایت دفاع می‌کنند

یکی برای دفاع از ولایت، از دستش کمک می‌گیرد

یکی برای دفاع از ولایت، از پایش کمک می‌گیرد

یکی برای دفاع از ولایت، از چشمش کمک می‌گیرد

یکی برای دفاع از ولایت، از دهانش کمک می‌گیرد

کاش یکی هم پیدا می‌شد و برای دفاع از ولایت، از مغزش کمک می‌گرفت

 

این روزها همه دارند از ولایت دفاع می‌کنند

یکی می‌گوید من برای ولایت سرم را می‌دهم

یکی می‌گوید من برای ولایت دستم را می‌دهم

یکی می‌گوید من برای ولایت پایم را می‌دهم

یکی می‌گوید من برای ولایت چشمم را می‌دهم

کاش یکی هم پیدا می‌شد و می‌گفت من برای ولایت زبانم را می‌دهم!

 

این روزها همه دارند از ولایت دفاع می‌کنند

یکی برای دفاع از ولایت، از حضرت آیت الله فلانی خاطره تعریف می‌کند

یکی برای دفاع از ولایت، از آقای دکتر بهمانی خاطره تعریف می‌کند

یکی برای دفاع از ولایت، از خواب مرحوم استاد خاطره تعریف می‌کند

یکی برای دفاع از ولایت، از خانم قابله خاطره تعریف می‌کند!

کاش یکی هم پیدا می‌شد و برای دفاع از ولایت، اصلا خاطره تعریف نمی‌کرد!

 

این روزها همه دارند از ولایت دفاع می‌کنند

یکی خودش را عمار ولایت می‌داند

یکی خودش را سلمان ولایت می‌داند

یکی خودش را ابوذر ولایت می‌داند

یکی خودش را مالک ولایت می‌داند

کاش یکی هم پیدا می‌شد و خودش را قنبر ولایت می‌دانست!

 

این روزها همه دارند از ولایت دفاع می‌کنند

یکی دیگری را رفاعه می‌داند (البته این هنر را مدیون مختارنامه هستیم که لااقل رفاعه را به اینها شناساند!)

یکی دیگری را ابن ملجم می‌داند

یکی دیگری را یزید می‌داند

کاش یکی هم پیدا می‌شد که خودش را رفاعه و ابن ملجم می‌دانست!

 

این روزها همه دارند از ولایت دفاع می‌کنند

من دارم دفاع می‌کنم

تو داری دفاع می‌کنی

او دارد دفاع می‌کند

ما داریم دفاع می‌کنیم

شما دارید دفاع می‌کنید

آنها دارند دفاع می‌کنند

کاش ضمیری هم وجود داشت که اصلا دفاع نمی‌کرد!


کاری به کار ولایت نداشت و دفاع از ولایت را به عهده خود ولایت می‌گذاشت

چرا که تنها کسی که این وسط مظلوم مانده همان ولایتی است که این جماعت هنرمند دارند از او دفاع می‌کنند!

خلاصه این روزها همه دارند از ولایت دفاع می‌کنند

هر کس به زبان خود، به شیوه خود، به هنر خود! البته تنها هنری که از این هنرمندان بی‌شعور برجای مانده، بدنام کردن ولایت است

اگر من جای دشمن و مخالف بودم، اصلا دشمنی و مخالفت نمی‌کردم

پولم را خرج همین هنرمندان و انتشار هنر آنها می کردم

+ تاريخ یکشنبه 1390/02/04ساعت 9:36 نويسنده علی |

Ðe$igNER