تبليغاتX
شیخ روشنفکر
شیخ روشنفکر

به پیشنهاد دوست عزیزی کتاب را به سرعت خریدم و خواندم . جایزه نوبل گرفته است . شاید خیلی هم حق آن نبود ... نمی دانم ... باید دوباره بخوانم .... اما از ارکان قوی ، بهتر بگویم بسیار قوی داستان نویسی برخوردار است . متن داستان خود به خود شما را تا آخر می کشاند .

داستانی باید نوبل بگیرد که بتواند برای زن و مرد شیرین و قابل فهم باشد .... با توجه به ماهیت مردانه داستان ، نوبل را لایقش نمی دانم .... زیرا نقطه های اوج داستان و یا بهتر بگویم کل داستان ، برای کسی که سربازی نرفته است مفهومی نخواهد داشت .... واقعا نمی دانم زن ها چه برداشتی از داستان می کنند اما مسلما بسیار بسیار دور از واقعیت خواهد بود .....

به هر حال آثار هاینریش بل چند بار خواندنش می ارزد .....

+ تاريخ چهارشنبه 1390/06/30ساعت 19:8 نويسنده علی |

اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه

گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه

گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم

گفت:

گفتم: يني چي؟

گفت: دارم ميميرم

گفتم: دکتر ديگه اي، خارج از کشور؟

گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.

گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده

با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کريم نيست؟

فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش

گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟

گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم

کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن

تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم

خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم

اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت

خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد

با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن

آخه من رفتني ام و اونا انگار نه

سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم

بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم

ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم

گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم

مثل پير مردا برا همه جونا و آرزوي خوشبختي ميکردم

الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و ناز وخوردني شدم

حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن و

قبول ميکنه؟

گفتم: بله، اونجور که يادگرفتم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون
 
واسه خدا عزيزه

 آرام آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر
 
وقت داري؟

گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!

يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت
 
چيه؟

گفت: بيمار نيستم!

هم کفرم داشت در ميومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار ميشدم گفتم: پس چي؟

گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه گفتم:
 
خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي

 مارفتني هستيم کي ش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد
+ تاريخ دوشنبه 1390/06/28ساعت 8:3 نويسنده علی |

الان به خبری برخوردم که مو به تنم سیخ شد ....

عامل قتل در " پل مدیریت " فردا قصاص می شود  ........

قاتل پسری دانشجو به نام «کوشا» است که ترم ۴ رشته ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی است ....

کوشا! چند سال داری؟

۲۲ ساله‌ام و از ۴ سال پیش به تهران آمده‌ام.

گفتی شرایط خانوادگی‌ات ایده‌آل بود؟!

بله، پدر و مادرم تحصیلکرده‌اند، پدرم فوق‌لیسانس و کارمند بازنشسته دانشگاه است و مادرم نیز بازنشسته شده است.....

آغاسی وکیل مدافع عامل قتل در منطقه پل مدیریت در پاسخ به این سوال که کوشا و خانواده وی از زمان اجرای حکم اطلاع دارند یا خیر گفت: به طور قطع کوشا به خاطر اینکه شرایط اجرای حکم مهیا می‌شود در زندان از زمان اجرای حکم باخبر می شود .......

******************************

تصور اینکه یه زمانی از لحظه مرگم باخبر بشم داره دیوونه ام می کنه .... به هر دین و آیینی باشی ۱۰ ساعت دیگه روح رو اختیاری از بدنت می کشن بیرون ... یا برای ابد میمیری ... یا میری برزخ ... یا ...

یعنی تموم شد ؟؟؟ این همه زیبایی و لطف و آرامش و کمک و نوع دوستی و تحصیل و .....

خدایا عاشقتم .... عاقبت مارو به خیر کن .... دوست دارم ...

+ تاريخ دوشنبه 1390/06/21ساعت 19:44 نويسنده علی |

دزدی هم در این مملکت رانت بازی است .....

طبق گفته ی جهرمی رئیس بانک صادرات بزرگترین سوء استفاده تاریخ ایران شبکه بانکی 2 هزار و 800 میلیارد تومان بوده است .

من میخواهم سو‌ء استفاده کن بشوم .... می توانم ؟

+ تاريخ شنبه 1390/06/19ساعت 18:29 نويسنده علی |

پسرک ازمجلس جشن دامادی (عروسی) برمی گشت . یک ساعت مانده به نیمه شب بود . از باند شمال به جنوب اتوبان شهید چمران . تنها بود . به قولی قدیمی ها آلاگارسون* کرده بود . کراوات با پیراهن و کت و شلوار و کفش ست بود . صورتی مرتب با موهایی سشوار کشیده . ادکلنی خنک فضای ماشینش را پر کرده . به موسیقی متن سریال نور ( ترکیه ای ) گوش می دهد .

خروجی اتوبان شهید حکیم را می بایست ورود کند . به سختی وارد پیچ اول می شود و ناگهان در پیچ دوم با گاردیل برخورد می کند......

صداهای مردم کنارجسد از این قرار است :

-خدا رحمتش کنه جوونن دیگه همشون بد میرن 

- دیدیش مث گوسفند رانندگی می کرد ... حقشه .... همون پراید است که پارک وی ازمون سبقت گرفت

- ووووااای ، یا ابالفضل ، خدا به پدر مادرش رحم کنه 

- یه حلقه تو دست چپش بوود ، نه تو انگشت اصلی اما شاید متاهل باشه ... وای اگه نامزد داشته باشه چی ؟

- نیگا کن نیگا کن خودش و چه جور بدبخت کرد ، خانوادش ، دوستاش ... میدونی مملکت واسه اینکه به اینجا برسونتش چقدر زحمت کشیده انوقت اینا با خریت خودشونو...خدا رحمتش کنه

- ای بابا ریدم به این مملکت و صنایعش .... پراید آشغال و بیبین ...زرتی مچاله شده..جوون مردم رو هم به کشتن داد .... خدا ازشون نگذره

- ای بابا ، پدر من تو چه میدونی آخه مسائل ، من تو دانشگاه دارم میبینم چه جور کیلویی دارن مهندسی میدن ، آخه این پیچ اصلا مهندسی نیست ، نیگا کن اونجا زده سرعت مجاز ۸۰ اونونت تانژانت این پیچ از ۳۹ درجه کمتره ....

- خدا از این پلیس ها نگذره...هرچی مواد مخدر میگیرن دوباره پول میگیرن آزاد میکنن... معلوم نیست چی خورده کشیده که پیچ به این بزرگی رو ندیده

- زمون ما کلی دهنمونو صاف می کردن تا یه تصدیق دوچرخه بدن.... حالا کیلویی تصدیق میدن نتیجش همین میشن... دستی دستی پسر مردم وکردن زیر خاک .... خدا رحمتش کنه...

- بیبین بابا ... وقتی بهت میگم ماشین نبر بیرون ... هرجا بخوای بری خودم میرسونمت واسه همین چیزاست ... اینجا همه مث حیوون رانندگی میکنن ... معلوم نیست کی سمتش فرمون داده که این خدابیامرز نتونسته کنترل ماشین رو داشته باشه.... نمی خوام عاقبتت اینطور بشه ... بذار وقتی رفتی سوئد خودم پول میفرستم برات هر ماشینی دوست داشتی بخر....

- دیدی دیدی دیدی مامان ... حالا بگو هی چرا سراسری قبول نشدی ... چرا مجتمع فنی نمیری ... اینم آخرشه ... مطمئن باش چقدر رفته دانشگاه و کلاس کنکور و ... خوبه من جای این بودم ... برو خدارو شکر کن که همه کنار هم سالمیم ...

- آقا حرکت کن ... حرکت کن ... ترافیک میشه خانم جان حرکت کن ... آره آره جوون بوده ، میخوای صورتشو بیبینی بغلش کنی ... خب تو که میترسی آبجی باسه چی میزنی رو ترمز ... حرکت کن

- به خدا اینجا دیگه جای موندن نیست .... الان 5 دقیقه است زنگ زدم اورژانس هنوز هیچکی نیومده .... جوون مردم واسشون مث پشگل گوسفند میمونه .... مرد که مرد

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤    ¤¤¤¤¤¤¤¤   ¤¤¤¤¤¤¤  ¤¤¤¤¤¤  ¤¤¤¤  ¤¤¤ ¤¤ ¤

هیچکس نفهمید هیچ کس .... راننده آمبولانس ، مرده شور بهشت زهرا ، اونایی که زیر تابوت فریاد و جیغ می زدند و هاهای گریه می کردند ، راستی استادشون هم نفهمید اخه وصییت کرده بود استادشون بذارتش تو قبر ، الهی بمیرم خانوادش که دیگه اصلا نمی تونستن فکر کنن ، دوستاش مات و مبهوت به روزهای بدون پسرک و خاطرات قبلیشون فکر می کردند ، هیچ کس نفهمید

هیچ کس نمی دونست  که پسرک به خاطر ترس از جدایی از عشقش چند روزی بود که قلبش تیر می کشید و هیچ کس نفهمید کشته شدن پسر به خاطر این بود که نتونست سر پیچ  از شدت درد ناگهانی با دست چپش فرمون رو بچرخونه و تا اومد به خودش بجنبه .....

حتی عشقش هم که چند متر از عقب تر از قبر کنار یه کاج روی صندلی نشته بود ندونست ...

خدایا تنها تو را میپرستیم و از تو یاری می جویییم ، پس در همه حال پشت و پناهمان باش

خدایا تو داننده همه نهان ها هستی ، در روزهای سختی دستمان را محکم تر نگه دار

....................................

* آلاگارسون : در فرهنگ معین : اصطلاحی برای موی خانم ها به سبک موی پسران و مردان ( اما منظور من معنای عامیانه آن یعنی " تیپ زدن " بود )

+ تاريخ دوشنبه 1390/06/14ساعت 21:28 نويسنده علی |

سربالایی اتوبان مدرس رو که می رفتم بالا بعد از یه عمر انتظاری و دوری چشمم به برف رو قله کوه روشن ... یه احساس خنکی ملسی کردم .... مث اون موقع هایی که تو حموم داری از شدت بخار و گرما خفه میشی اما هنوز کارت تموم نشده بعد یهو یکی در و باز میکنه میگه : هنوز نیومدی ؟ ( که باید جوابشو بدی پ ن پ اومدم اما لباس مهمونی یه جلو عقب بازه ) همراه اوون یه نسیم خنکی میزنه رو جسمت ... از اوون حس ها ....

نه اینکه من عاشق زمستون و سرما هستم و نه اینکه مسیرم هر روز صبح رو به شمال هستو کوه ها رو دید میزنم ... اوون روزی که برف میشینه برام مثل عید می مونه ... چه برسه به اینه به خودت تلقین کنی خدا عیدی سی روزه رو داده ..... عید فطر مبارک باشه ...

التماس دعا

+ تاريخ سه شنبه 1390/06/08ساعت 19:56 نويسنده علی |

داشتم تو اتوبان می رفتم که یهو دلم فرو ریخت ، رگهای بی رمق قلبمو که از بی آبی دم افطار به تپ تپ افتاده بود با آتیش تند خورشید جون گرفت . بدنم داغ شد ، گر گرفتم . نمی دونم چی شد که اشک از چشام سرازیر شد . سریع پامو از رو پدال گاز برداشتمو تند تند با گوشیم از این غروب تکون دهنده عکس گرفتم . انگار تازه فهمیدم چی شده .... اللهم رب شهر رمضان .... اللهم رب شهر رمضان

تموم شد ... تازه داشتم باهاش دوست می شدم ...هیچ سالی اینقدر بهش نچسبیده بودم ... امسال خیلی آرووم تو جونم رسوخ کرده بود... چه سحرهایی چه افطار هایی .... الهی العفو ...الهی العفو...الهی العفو... یه نگاهی به آسمون کردم...خدایا یعنی مارو بخشیدی ؟ کمکم کن

خدا رو قسم دادم به خوبان درگاهش ، به اونایی که نتونستن تو بیمارستان ها روزه بگیرند اما اشکشون جاری بود ... خدا رو قسم دادم به رسول اکرم(ص) و حضرت علی (ع)  و فاطمه زهرا (س) و اولادشون که دست منو تو این شهر در به در بگیره... میگن تو دهه سوم خدا هرچی تو دو دهه قبلی بخشیده میبخشیده.... خدا اگه نبخشی بدبخت تر از قبل میشما

(( گفتم آیینه شیطان شده بودم عمری ، خسته از دست همین یار بدم ...... گفت بیا ))

(( گفتم آقا ز دست دل من رنجیده ، من همان عبد گنهکار بدم ......... گفت بیا ))

یه نگاهی به شهرمون انداختم به ماشین ها تو ترافیک ...گفتم خاک بر سرت اگه خدا اونایی که هر فحشایی رو تو آشکار و نهان کردند ببخشه و اونوقت تو..... واویلا....الهی العفو....الهی العفو....

نگاه انداختم به همه دختر پسرا ، زن و مردا ، پیاده و سواره ها ، اونایی که حرمت این ماه و پیدا رعایت نمی کردند و اونایی که تو فکر بودند ، من کمترین ام خدا اما بنده توام ...به حق خودت همه مون رو بی حساب ببخش...  قول میدیم خوب باشیم ...تو مارو هدایت کن ... تو دستمونو بگیر....

 یا علی مدد

+ تاريخ دوشنبه 1390/06/07ساعت 17:17 نويسنده علی |

Ðe$igNER