
وَ قَالَ علی (ع): يَا ابْنَ آدَمَ إِذَا رَأَيْتَ رَبَّكَ سُبْحَانَهُ يُتَابِعُ عَلَيْكَ نِعَمَهُ وَ أَنْتَ تَعْصِيهِ فَاحْذَرْهُ .
و درود خدا بر او ، فرمود : اى فرزند آدم ! زمانى كه خدا را مى بينى كه انواع نعمت ها را به تو مى رساند در حالى كه تو معصيت كارى ، بترس.
قرار بود اسمش آرش باشد .... وقتی گذاشتید آرام ، پدرام ... معلوم است سومی پیام می شود . زنگ خنده هایش هنوز در گوشم است وقتی صدایش می کردم : " پیام پیام رادیو پیام روزنامه پیام فرودگاه پیام " . هرچقدر ذهنم خاطرات را باسرعت می پیماید دستانم بیشتر خواب می رود . از بچگی ها که آرزویمان در ماندن چند روزه خانه یکدیگر خلاصه می شد تا دیروز که آرزوی سلامتی برای یکدیگر در هرجای دنیا می کردیم انگار ۴ ساعت فاصله بود . از ۳بامداد میدان کاج تا ۷ صبح فرودگاه امام . آن همه دوچرخه بازی و فوتبال در خیابان های خلوت ۲۰ سال پیش سعادت آباد ، آن همه مسافرت و خاطره های فراموش نشدنی ، شب های بدون پشه در پشه بند ، استخر و سونا با طعم دلستر لیمو و فحش ، توچال و کره خوری هایش ، شب گردی ها و بحث ها ، کله پاچه خوری با طعم چشم چرانی ، آن همه بالا و پایین رفتن ۲۰ ساله ی پارک سعادت آباد و .......... با جلو بردن سکان هدایت هواپیما توسط خلبان در ذهنم معلق می شدند.
چند روز پیش تولد من به تاریخ قمری بود ، ششم ماه رمضان و این ماه یعنی آگوست ، ماه خداحافظی پیام . کادوی خوبی به ظاهر به نظر نمی رسید اما....به امید روزی که هیچ کس هیچ بهانه ای برای رفتن نداشته باشد......
پی نوشت :
دیروز روزنامه ای چند خط از کریم مجتهدی (استاد فلسفه دانشگاه تهران ) چاپ کرد. برام بسیار جالب بود .در ذیل برایتان نقل می کنم :
" اکنون دانشجویان و اساتید مختلف در صحبت کردن و در نوشتن بشدت از اصطلاحات فلسفی به زبان خارجی استفاده می کنند . این شرم آور است واین نوع تجدد را کاذب می دانم، یعنی تظاهر به تجدد است . البته سنت کاذب هم داریم . کسی که ادای گذشته را در بیاورد و زندگی عادی خود را از بین ببرد......"
این پاراگراف هیچ ارتباطی به پسرخاله ی عزیز در غربتم ندارد چون مخاطب استاد کریم مجتهدی به طور واضح دانشجویانی فارسی زبان و غیرمهندسی می باشد .
این چرخه ی اجباری زندگی که همیشه ذهنمو مشغول میکرد بعد از ۴سال به طور عمیقی چند تا شلاق تو سر و صورتم کوبید و رفت ....برای عیادت جانبازی که بعد از چندین سال دردی کهنه احوالش را می پرسید راهی بیمارستان ساسان شدم .طبقه پنجم که رسیدم خبری از محمدآقا نبود. بحمدلله ظهر مرخص شده بود. من موندم و کمپوت های آناناس خنک که براش برنامه ریختم.آسانسور اونجا نگه نمی داشت وگرنه خل نبودم پنج طبقه رو پیاده بیام پایین . رسیدم طبقه چهارم . دیدم هفت هشت ده نفر پریشون پشت در سی سی یو دارند بال بال می زنند . چند تا از خانم ها سراشونو رو شونه های هم گذاشتن و دارن ترکی ناله و گریه می کنند . به نظرم فرد مورد نظر به رحمت خدا رفته بوود.
یواش یواش چهارده تا پله و یه پاگرد و رد کردم تا رسیدم طبق سوم . "اتاق عمل قلب باز" . این عنوان تابلویی بود با زمینه ای سبز و خطوطی قرمز . یه خانم و آقایی کنار دیوار روبروی هم ایستاده بودند . می فهمیدم خانمه داره زیر لب ذکر میگه . یاد این شعر افتادم :چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد بشر تغییر حالت می دهد، خونخوار می گردد به وقت عیش و عشرت می نوازد کوس بد مستی به وقت درد و رنج مومن و دیندار می گردد ...
داشتم زمزمه می کردم که صدای وز وز و همهمه شنیدم. رسیدم به طبقه ی "چشمتون روشن" . عده ای خوشحال ، دور بابا رو که عرق از سر و روش می ریخت رو گرفته بودند و هی می گفتند : نامدار باشه ، پایدار باشه و ... صدای جیغ بچه ها نشان از شدت سختی راه بود .....
اینقدر تو فکر بودم که دیگه طبقه ی همکف که اورژانس بوود برام جذابیتی نداشت ... آه و ناله که انگشتم جدا شد .... برو کنار برو کنار .... میگن ترک موتور بوده با دست رفته تو شیشه جلوی سواری ....
هرچه قدرم که بخوای لاجرم تو سیکل گرفتاری .... یه کاری کن بهت خوش بگذره .... ماشین رو که روشن کردم ویگن می خوند " دیگه افسانه ی لیلی و مجنون پیش عشق منو تو بچه گونه است "

2. آدم ها تنها به دنیا میان ........ تنها زندگی می کنند ...... تنها میمیرند ........ تنها جواب پس میدن .... تنها ..... تنها ....... تنها ......... تنها ...... تنها ...... بفهم ..... تنها ....... تنها
3. خدا 5تا عقل داد ..... 3تاشو خودم انداختم دور ...... میخوام بقیه ی زندگیم با 2 تا عقل برم جلو .... اگه یکی از کار افتاد یا سوخت حاقل سقوط نکنم ..............
4. وقتی هنوز یه قفسه کتابای نخونده داری ، حسشم نداری ، دوست و پایه ای هم نداری ، بن هم نداری ، خاطره ای خوبی از اونجا هم داری هم نداری ، کلی هم کار داری واسه چی بری نمایشگاه کتاب ؟؟؟؟؟
5. میگفت : علی 3ماه دهنم سرویس شد ... بار اول 5 تا کاغذ آ4 بهم دادند گفتند برو بده به 12-13-14-15 گفتم واسه چی ؟ اینا که چیزی نخواستند ! گفت بگو وصیت نامشونو بنویسند ... اعدامشون قطعی شد ... یا زهرا ... یعنی فردا سحر ؟؟؟ می گفت : علی می دونستم چه آدمایی هستن ها .... طرف با دستاش قتل کرده بود ... یا اوون یکی تجاوز به عنف 20 بار ..... اما باز باورش برام سخت بوود ..... کم کم فریاد ها شروع می شد ... یکی 5 بار پشت سر هم می گفت مامان مامان مامان مامان مامان مامان .... اوون یکی فقط عربده می کشید .... اوون یکی ناله می زد خدایا غلط کردم غلط کردم ... یکشون کنج سلول کز کرده بود و ادرارش تا دم در اومده بود ... میگفتند آرووم سکته خفیف کرده .... حالا خدارو شکر اومده اداری خیلی جاش بهتره ... فقط ابلاغ اعدامی هارو شماره نامه می کنه .....
6. آقاجون می خوای مطمئن بشی دوست دخترت لیسانسس برو جلوی درب خروج آزمون کارشناسی ارشد وایسا ..... اینجاها بپلکی میبرمت بند 209
7. از دوستی که بدون چشم داشت و با روی خوش و کلی تحویل بازار و محبت و صبوری و احترام ودقت عمل ، تلفنی کارتو انجام میده چه جوری باید تشکر کنم ...
8. تو میری سفر که آدم بشی ، رعایت کنی ، گوشت برادر مرده ات رو نخوری ..... باز میخوری ؟؟ من اگه فحشا هم بکنم کربلا نرفتم .... اما تو که رفتی چرااااااااااااااااا؟؟؟؟؟ اصن به من چه ...دستگاه امام حسین حساب کتاب نداره ... یهو دیدی به کاهی ، کوهی رو بخشیدند ...
خوشحال بود . فلق از شرق شهر به چشمانش بیداری میداد . انگار به سوی دنیا می رفت . همه ی دنیا . انگار غرق نعمت بوود ٬ که بود . همه ی آغوشش گرم شده بود . کمی عشقش را جا به جا کرد و نفس عمیقی کشید .... انگار از همه دلتنگی ها خالی شده بوود . کمی نگاهش کرد ، لبخندشان گره خورد... انگار که سالهاست با هم رفیقند و عشق وعاشقی برپاست ، که بوود .
عریانی شان را با پرده و پتو و پلک پوشانده بودند که صدایی قنجشان را به رنج تبدیل کرد ...
لااله الاالله .... به عزت و شرف لااله الالله ...... بلند بگو لااله الاالله
یا اهل العالم قتل حسین بکربلا عطشانا
دل پره از شور و شین
چه زیباست .... رقص ملیح پرچم یا حسین
کيف اصبر علي فراقک ....
یَا مَنْ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُُُ ، یَا مَنْ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ ، یَا مَنْ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُعَذِّبُ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُعِزُّ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُذِلُّ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُصَوِّرُ فِی الْأَرْحَامِ مَا یَشَاءُ ، یَا مَنْ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ...
ای آنکه همه چیز در اراده توست .....در این روزها و شب ها میدانم و میخواهم که فراق را تنها و تنها تومیتوانی برچینی... ای خدااااا ای خدااااااااااا
................................................................
پ . ن : نمایی از شهر بیروت
پ . ن : التماس دعای فراوان
سلام آقای محمدپور
تا ساعتی دیگر می روم . می خواستی گوی را از که بدزدی ؟ باشد تو هم برنده...... اصلا همه تان برنده آخر این چه رسمی است که تا یک نفر می نشیند توی ذهت توی زندگیت ، می رود... میدانم که می بایست....اما چه کنم که دوره دوره ی خداحافظی هاست
مگر یک آدم چقدر دوری عزیزانی را که در شهر او هستند و غیر قابل رویت ، تاب می آورد.
آخر تو هم با این مرامت..... چرا اینقدر با وجدان و منطقی و مدیر بودی که مارا بد عادت کنی ؟؟؟؟ مگر در این دوره زمانه چقدر مدیر با تحصیلات و بااخلاق وبا نشاط مثل تو پیدا می شود .... خدا را شکر که پایه های کاری ام با منش شما آمیخته شده است....
برای همه محبت هایت ، مهربانی هایت ، برادری هایت ، استادی هایت ممنون ...... نیگاه کن نیگاه کن به خاطر فقدان این همه صفت هم که شده می شود که غصه دار نبود... دوست عزیزم مطمئنم هرجا که باشی پرانرژی و موفق خواهی بود.... خوب باش که معلم منی....
من مي خواستم عشق زن را با پرستش خداي يگانه مخلوط كنم.مي خواستم "م" را بپرستم و اين پرستش را درفلسفه وحدت, جزئي از پرستش خدا بشمارم ; مي خواستم در وجود او محو شوم وحالت فنارا تجربه كنم, مي خواستم زندگي زناشوئي را به پرستش و فنا و وحدت بيا ميزم, مي خواستم خدا را لمس كنم, مي خواستم جسم وروح را به هم بياميزم, مي خواستم هستي را در خدا وخدا را در "م" خلاصه كنم........
خدا را شکر که شهد شیرین این پرستش را ، آنطور به کامم آمیخته است که هیچکس و هیچ چیز یارای جایگزینی و مقابله با آن را ندارد..... با همین اطمینان از وجود تو و باهمین اعتماد به پرستشت ، پای را از اقلیمی که نقطه به نقطه آن را فراگرفته ای برون می گذارم تا سرزمینی دیگر از ملک ایزد را به عشق تو آغشته کنم.....
اما اي خدا ,اين انسان پاک تجلي وجود توست . من آن را مي پرستم زيرا خليفه توست.من آن را دوست مي دارم زيرا ایمان دارم تو آن را دوست مي داري.زیرا از بهترین بندگان توست . و من به این عشق افتخار می کنم
اي خدا, مي خواهم كسي را که دوست می دارم همیشه دركنارم ملموس باشد, بتوانم با همه ي ابعاد وجودم,از روح ونفس وجسم آن ، معبود را حس كنم, با دستم او را لمس نمايم , با چشمم از زيباييش لذت ببرم, با قلبم از احساسات پاكش آگاه شوم وبا روحم با او به معراج بروم,همه ابعاد وجودم را قرباني وجودش كنم وازفنا شدنم بزرگ ترين لذت ابديت را حس كنم.
خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا خدااااااااا
دیگه می خوام فریاد بزنم.... دیگه از لفظ قلم خسته شدم...... دیگه نمی خوام کسی حرفمو بفهمه...اصلا نمی تونه بفهمه.....پاهام مطمئنم یارای بالا رفتن از پله هارو نداره....ازاین فکر که کمربند صندلی هواپیما رو به بیروت بسته میشه نفسم بالا نمی یاد... می خوام سر همتون فریاد بزنم.... جز تو... با همه قهرم....جز تو.......بیخیال همه ام.....جز تو.....درس و کار و آدمایی که دنیاتون اندازه میزتون هست خدا حافظ.....
اما سلام بر تو ...... سلام بر تویی که هر صباح و مساء دیده ام با تو باز می شود..... هنوز و همیشه زنگ صدا و خنده هایت در اوج شنیده هایم قرار دارد..... سلام بر تویی که سفرم را با سیری صعودی از نگاه در چشمان تو آغاز می کنم.... سلام بر تویی که هرجای عالم جلوه ای اندک از دریای زیبایی توست... با تو خداحافظی معنایی ندارد......
بدی هایم را حلال کنید.... ببخشید.....از یاد ببرید....... اگر از من خوبی به یاد دارید به خاطر خوبی خودتان است . شک نکنید .
***************************************
پ . ن : از دوستی که مدت هاست بیشتر از یک دوست سنگ صبوری کرده است ممنونم . همیشه ناله ها و گریه ها یم برای او بوده است..... بهترین آرزوها برای تو
داشتم شعرهای مرحومه صفارزاده را می خواندم که به قطعه ای فوق العاده رسیدم.... یادم آمد۲جمله از این قطعه را بارها برای او زمزمه کرده بودم...... برای من خیلی جالب بود که صفارزاده هم ، همچنین حسی را تجربه کرده است....
بگذار بگذرم ، آقا // جلوی مرا مگیر // از دیگران وقت را بپرس و برنامه ی اتوبوس را // من نمی توانم حرف بزنم :
میان لب هایم آخرین وصیت مردی ست // تنها میراث او آخرین سوتش برای سگش // من او را می شناختم // با هم از میان خمیازه ی ممتد روزهای مدرسه قدم زده بودیم // نام هامان را بر روی چنار مسجد محل کنده بودیم // با هم سرود ملی خوانده بودیم بی آنکه معنی اش را بدانیم // پدرانمان هر روز صبح به یکدیگر سلام می گفتند //
و من به مادرش که می توانست اشیای اتاق او را گردگیری کند وبه لباس هایش دست بزند رشک میبردم من او را میشناختم // او چیز دیگری بود //
تنها کسی که در لحظه ی آخرین کتاب مقدس را تقاضا نکرد // جلوی مرا مگیر آقا ، جلوی مرا مگیر خانم/ بگذارید بگذرم حرام زاده ها............ وگرنه فریاد میکشم
................................................................................
پ . ن ۱: دیروز ظهر آقای جهانبخش همسایمون به رحمت خدا رفت . ۳شنبه تو بیمارستان دی به ملاقاتش رفتم . تو کما بود و با دستگاه نفس می کشید . به صورتش نگاه کردم و یاد حرفی که یکشنبه تو راه پله بهم گفت افتادم . پرسیدم قلبتون چطوره آقای مهندس ؟ گفتم خدا روشکر میزنه... حالا ارزش همین زدن رو میفهم
پ . ن ۲:کدوم شمع هست که با فوت کردنش، رویاهام به واقعيت مي پيوندن؟؟؟ ۲۳-۲۴-۲۵ دیگه هیچ فرقی نمیکنه...چقدر پارسال خوشحالم کردی...بازم ازت ممنونم...وقتی یادم می افته شرمندت میشم.. تو اوون گرما...اوون همه زحمت...واای خدای من....


