کدامین چشمه سمی شد که آب از آب میترسد
و حتی ذهن ماهیگیر از قلاب میترسد
گرفته دامن شب را سکوتی آنچنان مبهم
که اشک از چشم و چشم از پلک و پلک از خواب می ترسد
+
تاريخ چهارشنبه 1390/11/05ساعت 11:46 نويسنده علی
|

يا رفيق من لا رفيق له
در اين متروکه دنيا که ياري نيست / نشاني از کسي يا از دياري نيست /
به عشقي جز
خداوند اعتباري نيست
+
تاريخ سه شنبه 1390/09/29ساعت 11:7 نويسنده علی
|
اصلا حسین جنس غمش فرق می کند ... اینجا گدا همیشه طلبکار می شود ..... این در که آمدی کرمش فرق می کند ...حاجت رواست هرکه دعا زیر قبه کرد ....ارباب باوفا حرمش فرق می کند ...
*************
در آنجا که حسین در صحنه است اگر در صحنه نباشی هرکجا که می خواهی باش ، چه ایستاده به نماز و چه نشسته به شراب ، هردو یکی است ......
*************
آنان که به من بدی کردند مرا هوشیار کردند ، آنان که از من انتقاد کردند به من راه و رسم زندگی آموختند ، آنان که به من بی اعتنایی کردند به من صبر و تحمل آموختند ، آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفا و دوستی آموختند ،
پس خدایا
به همه اینان که باعث تعالی دنیوی و اخروی من شدند ، خیر و نیکی دنیا و آخرت عطا بفرما...
+
تاريخ چهارشنبه 1390/09/09ساعت 10:17 نويسنده علی
|
وقتی برای سالن گشایی نمایشگاه بین المللی دو درخت کهن سال را اینطور از جا می کنند چه انتظار داری که وعده کاندیداها چه مجلس چه دولت از جامعه مدنی ، گفتگوی تمدن ها ، نفت برسرسفره و شایسته سالاری بگیر تا رعایت مسائل اخلاقی و دینی به تحقق بپیوندد .......
سالن ها را گسترش دهید تا پول بیشتری نصیب مان (تان) شود ... آن وقت به دلار ، مخزن اکسیژن از خارج برای اتاق های سی سی یو بیمارستان های قلب وارد کنیم ( د ) ... که اگر بکنید..


+
تاريخ یکشنبه 1390/08/29ساعت 14:11 نويسنده علی
|

تا تو بودی در شبم ، من ماه تابان داشتم
روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم
حال اگرچه هیچ نذری عهده دار وصل نیست
یک زمان پیشامدی بودم که امکان داشتم
ماجراهایی که با من زیر باران داشتی
شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم
بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود
من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم
ساده از "من بی تو می میرم" گذشتی خوب من
من به این یک جمله خود سخت ایمان داشتم
لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید
تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم
کاظم بهمنی
+
تاريخ دوشنبه 1390/07/25ساعت 12:33 نويسنده علی
|
نتیجه توسل به امام رضا (ع)
« روزی آیه الله العظمی بهجت فرمودند: یکی از علمای نجف اشرف به جهت بیماری به تهران می آید و بعد از مراجعه به پزشک و تشکیل کمیسیون پزشکی بنابر آن می شود که آقا از ناحیه مغز عمل جراحی شود، آقا خیلی وحشت زده شده و سخت ناراحت می شود و اجازه می گیرد به مشهد مقدس مسافرت نماید.
پس از تشرف و توسل شبی در خواب می بیند آقای بزرگواری نزد ایشان می آید و می فرماید: چرا اینقدر ناراحت هستید صلاح دیده شد که عمل نشوید و با دارو معالجه شوید. از خواب بیدار می شود و می گوید: نتیجه گرفتم، به تهران برویم. به تهران می آیند، پس از مراجعه مجدد به پزشک، رئیس کمیسیون طبی آقا به او می گوید: ناراحت نباشید صلاح دیده شد که عمل جراحی انجام نشود، با دارو معالجه می کنیم.
با تطبیق این گفتار در خواب و بیداری بر یقین او می افزاید و با توسل به ثامن الحجج علیهم السلام معالجه نموده و شفا می یابد. »
*******************************************
پ . ن ۱ : آقا جان قرارمون یادت نره .... معذرت میخوام استفهام انکاری بود یعنی کمکم باش تا من یادم نره
پ . ن ۲ : تو عمرم زیاد برخورد داشتم با دخترانی که تمام زندگیشون (اعم از خط مشی سیاسی ، مذهبی ، فرهنگی و ..... ) بابا شون بوده ... به آیه ی جالب در قرآن برخوردم کردم ... بد نیست شما هم بخونید .... در ضمن پسرها هم اینطوری هستند اما دخترها به خاطر بابایی بودن کلا بیشتر اینطوریند ...
سوره مائده
و هنگامي كه به آنان گويند : به سوى آنچه خدا نازل كرده و به سوى پيامبر آييد ، گويند : روش و آيينى كه پدرانمان را بر آن يافته ايم ، ما را بس است . آيا هر چند پدرانشان چيزى نمي دانستند و هدايت نيافته باشند [ باز هم اين تقليد جاهلانه و ناروا را بر خود مي پسندند ؟ ! ](104)
+
تاريخ پنجشنبه 1390/07/14ساعت 14:18 نويسنده علی
|
یا سَریعَ الرِّضا اِغْفِرْ لِمَنْ لا یَمْلِکُ إلاّ الدُّعاءَ ......وَسِلاحُهُ الْبُکاءُ
دوای درد مرا هیچکس نمیفهمد....فقط به طبیبان بگو دعا کنند مرا
شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن...... خدایا شکرت .... خدا شکرت....
+
تاريخ دوشنبه 1390/07/04ساعت 17:36 نويسنده علی
|
داشتم تو اتوبان می رفتم که یهو دلم فرو ریخت ، رگهای بی رمق قلبمو که از بی آبی دم افطار به تپ تپ افتاده بود با آتیش تند خورشید جون گرفت . بدنم داغ شد ، گر گرفتم . نمی دونم چی شد که اشک از چشام سرازیر شد . سریع پامو از رو پدال گاز برداشتمو تند تند با گوشیم از این غروب تکون دهنده عکس گرفتم . انگار تازه فهمیدم چی شده .... اللهم رب شهر رمضان .... اللهم رب شهر رمضان
تموم شد ... تازه داشتم باهاش دوست می شدم ...هیچ سالی اینقدر بهش نچسبیده بودم ... امسال خیلی آرووم تو جونم رسوخ کرده بود... چه سحرهایی چه افطار هایی .... الهی العفو ...الهی العفو...الهی العفو... یه نگاهی به آسمون کردم...خدایا یعنی مارو بخشیدی ؟ کمکم کن

خدا رو قسم دادم به خوبان درگاهش ، به اونایی که نتونستن تو بیمارستان ها روزه بگیرند اما اشکشون جاری بود ... خدا رو قسم دادم به رسول اکرم(ص) و حضرت علی (ع) و فاطمه زهرا (س) و اولادشون که دست منو تو این شهر در به در بگیره... میگن تو دهه سوم خدا هرچی تو دو دهه قبلی بخشیده میبخشیده.... خدا اگه نبخشی بدبخت تر از قبل میشما
(( گفتم آیینه شیطان شده بودم عمری ، خسته از دست همین یار بدم ...... گفت بیا ))
(( گفتم آقا ز دست دل من رنجیده ، من همان عبد گنهکار بدم ......... گفت بیا ))
یه نگاهی به شهرمون انداختم به ماشین ها تو ترافیک ...گفتم خاک بر سرت اگه خدا اونایی که هر فحشایی رو تو آشکار و نهان کردند ببخشه و اونوقت تو..... واویلا....الهی العفو....الهی العفو....

نگاه انداختم به همه دختر پسرا ، زن و مردا ، پیاده و سواره ها ، اونایی که حرمت این ماه و پیدا رعایت نمی کردند و اونایی که تو فکر بودند ، من کمترین ام خدا اما بنده توام ...به حق خودت همه مون رو بی حساب ببخش... قول میدیم خوب باشیم ...تو مارو هدایت کن ... تو دستمونو بگیر....
یا علی مدد
+
تاريخ دوشنبه 1390/06/07ساعت 17:17 نويسنده علی
|
فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛
فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛
فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما از تاریخ کشورت هیچی ندونی؛
فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و براد پیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛
فقر اینه که وقتی با زنت می ری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی و بهش بگی خوششششگلهههه؛
فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛
فقر اینه که ۶ بار مکه رفته باشی و گرسنگی و درموندگی همسایه بغلیت رو ندونی
فقر اینه که فاصله لباس خریدن هات از فاصله مسواک خریدن هات کمتر باشه؛
فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمی خری تا فایل پی دی اف ش رو مجانی گیر بیاری؛
فقر اینه که حاجی بازاری باشی و پولت از پارو بالا بره اما کفشهات واکس نداشته باشه و بوی عرق زیر بغلت حجره ات رو برداشته باشه؛
فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛
فقر اینه که ۱۵ میلیون پول مبلمان بدی اما غیر از ترکیه و دوبی هیچ کشور خارجی رو ندیده باشی؛
فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛
فقر اینه که به زنت بگی کار نکن، ما که احتیاج مالی نداریم؛
فقر اینه که همه جا شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچه ات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقه ات رو شکسته؛
فقر اینه که وقتی ازت بپرسن سرگرمی های تو چی هستند بعد از یک مکث طولانی بگی موزیک و تلویزیون؛
فقر اینه که کتابخانه خونه ات کوچکتر از یخچالت(یخچال هایت) باشه؛
+
تاريخ چهارشنبه 1390/02/21ساعت 17:10 نويسنده علی
|
این روزها دفاع از ولایت به هنری تبدیل شده که هنرمندان زیادی دارد
یکی در خیابان فحش میدهد، اسم کارش را میگذارد دفاع از ولایت
یکی در اینترنت فحش میدهد، اسمش را میگذارد دفاع از ولایت
یکی در کلاس بصیرت خرافه میگوید، اسمش را میگذارد دفاع از ولایت
یکی در مسجد خاطره میگوید و کاری میکند که دوست و دشمن به ولایت بخندند، باز هم اسمش را میگذارد دفاع از ولایت
این روزها همه دارند از ولایت دفاع میکنند
یکی برای دفاع از ولایت، از دستش کمک میگیرد
یکی برای دفاع از ولایت، از پایش کمک میگیرد
یکی برای دفاع از ولایت، از چشمش کمک میگیرد
یکی برای دفاع از ولایت، از دهانش کمک میگیرد
کاش یکی هم پیدا میشد و برای دفاع از ولایت، از مغزش کمک میگرفت
این روزها همه دارند از ولایت دفاع میکنند
یکی میگوید من برای ولایت سرم را میدهم
یکی میگوید من برای ولایت دستم را میدهم
یکی میگوید من برای ولایت پایم را میدهم
یکی میگوید من برای ولایت چشمم را میدهم
کاش یکی هم پیدا میشد و میگفت من برای ولایت زبانم را میدهم!
این روزها همه دارند از ولایت دفاع میکنند
یکی برای دفاع از ولایت، از حضرت آیت الله فلانی خاطره تعریف میکند
یکی برای دفاع از ولایت، از آقای دکتر بهمانی خاطره تعریف میکند
یکی برای دفاع از ولایت، از خواب مرحوم استاد خاطره تعریف میکند
یکی برای دفاع از ولایت، از خانم قابله خاطره تعریف میکند!
کاش یکی هم پیدا میشد و برای دفاع از ولایت، اصلا خاطره تعریف نمیکرد!
این روزها همه دارند از ولایت دفاع میکنند
یکی خودش را عمار ولایت میداند
یکی خودش را سلمان ولایت میداند
یکی خودش را ابوذر ولایت میداند
یکی خودش را مالک ولایت میداند
کاش یکی هم پیدا میشد و خودش را قنبر ولایت میدانست!
این روزها همه دارند از ولایت دفاع میکنند
یکی دیگری را رفاعه میداند (البته این هنر را مدیون مختارنامه هستیم که لااقل رفاعه را به اینها شناساند!)
یکی دیگری را ابن ملجم میداند
یکی دیگری را یزید میداند
کاش یکی هم پیدا میشد که خودش را رفاعه و ابن ملجم میدانست!
این روزها همه دارند از ولایت دفاع میکنند
من دارم دفاع میکنم
تو داری دفاع میکنی
او دارد دفاع میکند
ما داریم دفاع میکنیم
شما دارید دفاع میکنید
آنها دارند دفاع میکنند
کاش ضمیری هم وجود داشت که اصلا دفاع نمیکرد!
کاری به کار ولایت نداشت و دفاع از ولایت را به عهده خود ولایت میگذاشت
چرا که تنها کسی که این وسط مظلوم مانده همان ولایتی است که این جماعت هنرمند دارند از او دفاع میکنند!
خلاصه این روزها همه دارند از ولایت دفاع میکنند
هر کس به زبان خود، به شیوه خود، به هنر خود! البته تنها هنری که از این هنرمندان بیشعور برجای مانده، بدنام کردن ولایت است
اگر من جای دشمن و مخالف بودم، اصلا دشمنی و مخالفت نمیکردم
پولم را خرج همین هنرمندان و انتشار هنر آنها می کردم
+
تاريخ یکشنبه 1390/02/04ساعت 9:36 نويسنده علی
|

زنگ کلماتت هنوز در گوشم میپیچد..... علی آقا....علی آقا.....علی آقا
آمین ....آمین.... باباجون ایشالله حضرت علی میاد پیشت...آمین...آمین....
درخت های سربه فلک کشیده گواه خستگی دستان تواند....
+
تاريخ دوشنبه 1389/10/13ساعت 2:24 نويسنده علی
|
۱) ۶:۱۰ صبح .... الو علی کجایی ؟ دارم میام سربرنامه .... مگه امروز پناه خواهی نمیاد... نه زود بیا
ساعت ۶:۳۰ راهروی پخش... امیر مظطرب و نگران ...علی خوبی ؟ آره خوبم تو چطوری ؟ علی پری .... علی پریس .... علی پریسا رفت... هجوم لحظه ای ی خاطرات همراه با هق هق و اشک و آه ... هنوز باورم این است که شنبه صبح میبنمت در استودیو .... قطعه نام آوران جای جسم خاکی توست که حقیقتا پری که پرید و پناه حق جای گرفت....
صدای پناه خواهی
۲) باران بارید .... ابر هم بود ..... نسیم هم می وزید ..... برف هم دیده شد اما تو ..... خدایا من آلوده ام ... متاسفانه در محدوده اصلی هم حرکت نمی کنم .... نه فرد هستم و نه زوج ..... به آبروی آقا ابا عبدالله الحسین و اولادش و اصحابش بارانی بفرست و مرا هم پاک کن ...بس است دیگر
۳) ریاضی با حساب و کتاب ازدواج کرد ..... اگر اینگونه باشد ، وای به حال انسانی ....( حقیقتش را که بخواهید ریاضی با انسانی ازدواج کرده است )
۴) دوستی آمد و کار مارا دید ... صدیق است .... میگفت جایی که هستی بیشتر شبیه انباری است تا سایت شبکه....این روزها از انباری ها سایت را آپلود می کنند و از دفتر مدیران انبارها را....
۵) با دوستی صدیق باشی ... فدایش بشوی .... قربان صدقه اش هم بروی .... از ته قلبت ... از عمق نگاهت .... با همه توان مالی ات .... با تک تک ثانیه های عمرت .... آنوقت .......
+
تاريخ دوشنبه 1389/09/22ساعت 16:21 نويسنده علی
|

بعضی وقتا فکر می کنم یه آدم چقدر میتونه با صفا باشه.... یه مدیر چقدر میتونه مثل پدر عمل کنه.... کسی با ۱۵سال سن بیشتر از خودت چطوری دغدغه های اون روزای تورو بلده.....یه مرد چقدر میتونه چند وجهی باشه.... در کل از این آدما کم پیدا میشه....بدتر از اوون تو این کشور پهناور کم نیستند آدمایی که با لجاجت و جهالتشون راه پیشرفت و امید و واسه دیگران مسدود می کنند.... با حذف همچین آدمایی از سیستم ، بیشترین ضربه رو کسانی می خورند که همچین مدیرانی الگوشون تو زندگی اند .... وقتی تو میبینی الگوی زندگیت به راحتی با این همه ذوق و شوق و تجربه و ....کنار گذاشته میشه ....
آقا وحید حضور شما تو زندگی من ، چه به عنوان همکار چه به عنوان مدیر از طلایی ترین دوران های زندگیمه ... میخوام تو رزومه های زندگیم از این به بعد تو شماره یک بنویسم :
1) working with MR.VAHID
+
تاريخ دوشنبه 1389/07/26ساعت 17:6 نويسنده علی
|
از اولین پست ارسالی برای این وبلاگ دو سال گذشت .....
امروز رو با اوون روز مقایسه می کنم .......
تک تک فریم هاش از جلو چشام می گذرن .....
+
تاريخ شنبه 1389/06/27ساعت 18:55 نويسنده علی
|

وَ قَالَ علی (ع): يَا ابْنَ آدَمَ إِذَا رَأَيْتَ رَبَّكَ سُبْحَانَهُ يُتَابِعُ عَلَيْكَ نِعَمَهُ وَ أَنْتَ تَعْصِيهِ فَاحْذَرْهُ .
و درود خدا بر او ، فرمود : اى فرزند آدم ! زمانى كه خدا را مى بينى كه انواع نعمت ها را به تو مى رساند در حالى كه تو معصيت كارى ، بترس.
+
تاريخ دوشنبه 1389/06/08ساعت 15:59 نويسنده علی
|
قرار بود اسمش آرش باشد .... وقتی گذاشتید آرام ، پدرام ... معلوم است سومی پیام می شود . زنگ خنده هایش هنوز در گوشم است وقتی صدایش می کردم : " پیام پیام رادیو پیام روزنامه پیام فرودگاه پیام " . هرچقدر ذهنم خاطرات را باسرعت می پیماید دستانم بیشتر خواب می رود . از بچگی ها که آرزویمان در ماندن چند روزه خانه یکدیگر خلاصه می شد تا دیروز که آرزوی سلامتی برای یکدیگر در هرجای دنیا می کردیم انگار ۴ ساعت فاصله بود . از ۳بامداد میدان کاج تا ۷ صبح فرودگاه امام . آن همه دوچرخه بازی و فوتبال در خیابان های خلوت ۲۰ سال پیش سعادت آباد ، آن همه مسافرت و خاطره های فراموش نشدنی ، شب های بدون پشه در پشه بند ، استخر و سونا با طعم دلستر لیمو و فحش ، توچال و کره خوری هایش ، شب گردی ها و بحث ها ، کله پاچه خوری با طعم چشم چرانی ، آن همه بالا و پایین رفتن ۲۰ ساله ی پارک سعادت آباد و .......... با جلو بردن سکان هدایت هواپیما توسط خلبان در ذهنم معلق می شدند.
چند روز پیش تولد من به تاریخ قمری بود ، ششم ماه رمضان و این ماه یعنی آگوست ، ماه خداحافظی پیام . کادوی خوبی به ظاهر به نظر نمی رسید اما....به امید روزی که هیچ کس هیچ بهانه ای برای رفتن نداشته باشد......
پی نوشت :
دیروز روزنامه ای چند خط از کریم مجتهدی (استاد فلسفه دانشگاه تهران ) چاپ کرد. برام بسیار جالب بود .در ذیل برایتان نقل می کنم :
" اکنون دانشجویان و اساتید مختلف در صحبت کردن و در نوشتن بشدت از اصطلاحات فلسفی به زبان خارجی استفاده می کنند . این شرم آور است واین نوع تجدد را کاذب می دانم، یعنی تظاهر به تجدد است . البته سنت کاذب هم داریم . کسی که ادای گذشته را در بیاورد و زندگی عادی خود را از بین ببرد......"
این پاراگراف هیچ ارتباطی به پسرخاله ی عزیز در غربتم ندارد چون مخاطب استاد کریم مجتهدی به طور واضح دانشجویانی فارسی زبان و غیرمهندسی می باشد .
+
تاريخ چهارشنبه 1389/05/27ساعت 19:38 نويسنده علی
|
این چرخه ی اجباری زندگی که همیشه ذهنمو مشغول میکرد بعد از ۴سال به طور عمیقی چند تا شلاق تو سر و صورتم کوبید و رفت ....برای عیادت جانبازی که بعد از چندین سال دردی کهنه احوالش را می پرسید راهی بیمارستان ساسان شدم .طبقه پنجم که رسیدم خبری از محمدآقا نبود. بحمدلله ظهر مرخص شده بود. من موندم و کمپوت های آناناس خنک که براش برنامه ریختم.آسانسور اونجا نگه نمی داشت وگرنه خل نبودم پنج طبقه رو پیاده بیام پایین . رسیدم طبقه چهارم . دیدم هفت هشت ده نفر پریشون پشت در سی سی یو دارند بال بال می زنند . چند تا از خانم ها سراشونو رو شونه های هم گذاشتن و دارن ترکی ناله و گریه می کنند . به نظرم فرد مورد نظر به رحمت خدا رفته بوود.
یواش یواش چهارده تا پله و یه پاگرد و رد کردم تا رسیدم طبق سوم . "اتاق عمل قلب باز" . این عنوان تابلویی بود با زمینه ای سبز و خطوطی قرمز . یه خانم و آقایی کنار دیوار روبروی هم ایستاده بودند . می فهمیدم خانمه داره زیر لب ذکر میگه . یاد این شعر افتادم :چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد بشر تغییر حالت می دهد، خونخوار می گردد به وقت عیش و عشرت می نوازد کوس بد مستی به وقت درد و رنج مومن و دیندار می گردد ...
داشتم زمزمه می کردم که صدای وز وز و همهمه شنیدم. رسیدم به طبقه ی "چشمتون روشن" . عده ای خوشحال ، دور بابا رو که عرق از سر و روش می ریخت رو گرفته بودند و هی می گفتند : نامدار باشه ، پایدار باشه و ... صدای جیغ بچه ها نشان از شدت سختی راه بود .....
اینقدر تو فکر بودم که دیگه طبقه ی همکف که اورژانس بوود برام جذابیتی نداشت ... آه و ناله که انگشتم جدا شد .... برو کنار برو کنار .... میگن ترک موتور بوده با دست رفته تو شیشه جلوی سواری ....
هرچه قدرم که بخوای لاجرم تو سیکل گرفتاری .... یه کاری کن بهت خوش بگذره .... ماشین رو که روشن کردم ویگن می خوند " دیگه افسانه ی لیلی و مجنون پیش عشق منو تو بچه گونه است "
+
تاريخ شنبه 1389/05/23ساعت 17:52 نويسنده علی
|

1. ای کاش دختر داشتم تا در سن 90 سالگی ام با دستانی مهربان در نیمه شب آخر عمرم صدا می زد " بابا بابا " و من از بغض گلو و اشک چشمانش دق می کردم ..... ای کاش دختر داشتم تا همه زندگی اش من می شدم ..... ای کاش دختر داشتم تا او پیش همه می گفت : من با بابام یه جور دیگم ، همه ی حرفامو به اوون می زنم ، خداییش بت منه " ، اصلا قهرشو نمی تونم تحمل کنم ، اگه فقط جواب سلاممو نده پخ می زنم زیر گریه..... ای کاش دختر داشتم تا وقتی دست در دست عشقش در اتوبانی خلوت مشغول است جوابم را با "قربون شکلت برم الهی الان میام ، راستی چیزی نمی خوای برات بخرم بابایی ؟ "بدهد ...... ای کاش دختر داشتمو نمی دانست که می دانم بعد از ازدواجش من همه ی زندگی اش نیستم..... ای کاش دختر داشتمو نمی دانست بعد از طلاقش می دانم چه کسی هوای او را صادقانه دارد ..... ای کاش دختر داشتمو نیمه شبی بعد از کار درکنارش تا صبح استراحت می کردم ..... ای کاش دختر داشتمو در دانشگاه می گفت : "آخه می دونی من همه چیزم به بابام رفته حتی علایق سیاسی و ورزشیم " .... ای کاش دختر داشتمو در راه خانه هر روز برایش چیزی می خریدم .... ای کاش دختر نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــداشتم وقتی دست در دست عشقی با صدایی لرزان میگفت : " می خوام جونمو فدات کنم "
2. آدم ها تنها به دنیا میان ........ تنها زندگی می کنند ...... تنها میمیرند ........ تنها جواب پس میدن .... تنها ..... تنها ....... تنها ......... تنها ...... تنها ...... بفهم ..... تنها ....... تنها
3. خدا 5تا عقل داد ..... 3تاشو خودم انداختم دور ...... میخوام بقیه ی زندگیم با 2 تا عقل برم جلو .... اگه یکی از کار افتاد یا سوخت حاقل سقوط نکنم ..............
4. وقتی هنوز یه قفسه کتابای نخونده داری ، حسشم نداری ، دوست و پایه ای هم نداری ، بن هم نداری ، خاطره ای خوبی از اونجا هم داری هم نداری ، کلی هم کار داری واسه چی بری نمایشگاه کتاب ؟؟؟؟؟
5. میگفت : علی 3ماه دهنم سرویس شد ... بار اول 5 تا کاغذ آ4 بهم دادند گفتند برو بده به 12-13-14-15 گفتم واسه چی ؟ اینا که چیزی نخواستند ! گفت بگو وصیت نامشونو بنویسند ... اعدامشون قطعی شد ... یا زهرا ... یعنی فردا سحر ؟؟؟ می گفت : علی می دونستم چه آدمایی هستن ها .... طرف با دستاش قتل کرده بود ... یا اوون یکی تجاوز به عنف 20 بار ..... اما باز باورش برام سخت بوود ..... کم کم فریاد ها شروع می شد ... یکی 5 بار پشت سر هم می گفت مامان مامان مامان مامان مامان مامان .... اوون یکی فقط عربده می کشید .... اوون یکی ناله می زد خدایا غلط کردم غلط کردم ... یکشون کنج سلول کز کرده بود و ادرارش تا دم در اومده بود ... میگفتند آرووم سکته خفیف کرده .... حالا خدارو شکر اومده اداری خیلی جاش بهتره ... فقط ابلاغ اعدامی هارو شماره نامه می کنه .....
6. آقاجون می خوای مطمئن بشی دوست دخترت لیسانسس برو جلوی درب خروج آزمون کارشناسی ارشد وایسا ..... اینجاها بپلکی میبرمت بند 209
7. از دوستی که بدون چشم داشت و با روی خوش و کلی تحویل بازار و محبت و صبوری و احترام ودقت عمل ، تلفنی کارتو انجام میده چه جوری باید تشکر کنم ...
8. تو میری سفر که آدم بشی ، رعایت کنی ، گوشت برادر مرده ات رو نخوری ..... باز میخوری ؟؟ من اگه فحشا هم بکنم کربلا نرفتم .... اما تو که رفتی چرااااااااااااااااا؟؟؟؟؟ اصن به من چه ...دستگاه امام حسین حساب کتاب نداره ... یهو دیدی به کاهی ، کوهی رو بخشیدند ...
+
تاريخ پنجشنبه 1389/03/20ساعت 0:16 نويسنده علی
|
خوشحال بود . فلق از شرق شهر به چشمانش بیداری میداد . انگار به سوی دنیا می رفت . همه ی دنیا . انگار غرق نعمت بوود ٬ که بود . همه ی آغوشش گرم شده بود . کمی عشقش را جا به جا کرد و نفس عمیقی کشید .... انگار از همه دلتنگی ها خالی شده بوود . کمی نگاهش کرد ، لبخندشان گره خورد... انگار که سالهاست با هم رفیقند و عشق وعاشقی برپاست ، که بوود .
عریانی شان را با پرده و پتو و پلک پوشانده بودند که صدایی قنجشان را به رنج تبدیل کرد ...
لااله الاالله .... به عزت و شرف لااله الالله ...... بلند بگو لااله الاالله
+
تاريخ چهارشنبه 1388/12/12ساعت 17:29 نويسنده علی
|
یا اهل العالم قتل حسین بکربلا عطشانا
دل پره از شور و شین
چه زیباست .... رقص ملیح پرچم یا حسین
+
تاريخ چهارشنبه 1388/10/02ساعت 14:35 نويسنده علی
|
کيف اصبر علي فراقک ....
یَا مَنْ یَخْلُقُ مَا یَشَاءُُُ ، یَا مَنْ یَفْعَلُ مَا یَشَاءُ ، یَا مَنْ یَهْدِی مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُضِلُّ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُعَذِّبُ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یَغْفِرُ لِمَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُعِزُّ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُذِلُّ مَنْ یَشَاءُ ، یَا مَنْ یُصَوِّرُ فِی الْأَرْحَامِ مَا یَشَاءُ ، یَا مَنْ یَخْتَصُّ بِرَحْمَتِهِ مَنْ یَشَاءُ...
ای آنکه همه چیز در اراده توست .....در این روزها و شب ها میدانم و میخواهم که فراق را تنها و تنها تومیتوانی برچینی... ای خدااااا ای خدااااااااااا
................................................................
پ . ن : نمایی از شهر بیروت
پ . ن : التماس دعای فراوان
+
تاريخ دوشنبه 1388/06/23ساعت 12:22 نويسنده علی
|
سلام آقای محمدپور
تا ساعتی دیگر می روم . می خواستی گوی را از که بدزدی ؟ باشد تو هم برنده...... اصلا همه تان برنده آخر این چه رسمی است که تا یک نفر می نشیند توی ذهت توی زندگیت ، می رود... میدانم که می بایست....اما چه کنم که دوره دوره ی خداحافظی هاست
مگر یک آدم چقدر دوری عزیزانی را که در شهر او هستند و غیر قابل رویت ، تاب می آورد.
آخر تو هم با این مرامت..... چرا اینقدر با وجدان و منطقی و مدیر بودی که مارا بد عادت کنی ؟؟؟؟ مگر در این دوره زمانه چقدر مدیر با تحصیلات و بااخلاق وبا نشاط مثل تو پیدا می شود .... خدا را شکر که پایه های کاری ام با منش شما آمیخته شده است....
برای همه محبت هایت ، مهربانی هایت ، برادری هایت ، استادی هایت ممنون ...... نیگاه کن نیگاه کن به خاطر فقدان این همه صفت هم که شده می شود که غصه دار نبود... دوست عزیزم مطمئنم هرجا که باشی پرانرژی و موفق خواهی بود.... خوب باش که معلم منی....
+
تاريخ دوشنبه 1388/05/26ساعت 12:27 نويسنده علی
|
من مي خواستم عشق زن را با پرستش خداي يگانه مخلوط كنم.مي خواستم "م" را بپرستم و اين پرستش را درفلسفه وحدت, جزئي از پرستش خدا بشمارم ; مي خواستم در وجود او محو شوم وحالت فنارا تجربه كنم, مي خواستم زندگي زناشوئي را به پرستش و فنا و وحدت بيا ميزم, مي خواستم خدا را لمس كنم, مي خواستم جسم وروح را به هم بياميزم, مي خواستم هستي را در خدا وخدا را در "م" خلاصه كنم........
خدا را شکر که شهد شیرین این پرستش را ، آنطور به کامم آمیخته است که هیچکس و هیچ چیز یارای جایگزینی و مقابله با آن را ندارد..... با همین اطمینان از وجود تو و باهمین اعتماد به پرستشت ، پای را از اقلیمی که نقطه به نقطه آن را فراگرفته ای برون می گذارم تا سرزمینی دیگر از ملک ایزد را به عشق تو آغشته کنم.....
اما اي خدا ,اين انسان پاک تجلي وجود توست . من آن را مي پرستم زيرا خليفه توست.من آن را دوست مي دارم زيرا ایمان دارم تو آن را دوست مي داري.زیرا از بهترین بندگان توست . و من به این عشق افتخار می کنم
اي خدا, مي خواهم كسي را که دوست می دارم همیشه دركنارم ملموس باشد, بتوانم با همه ي ابعاد وجودم,از روح ونفس وجسم آن ، معبود را حس كنم, با دستم او را لمس نمايم , با چشمم از زيباييش لذت ببرم, با قلبم از احساسات پاكش آگاه شوم وبا روحم با او به معراج بروم,همه ابعاد وجودم را قرباني وجودش كنم وازفنا شدنم بزرگ ترين لذت ابديت را حس كنم.
خدایا خدایا خدایا خدایا خدایا خدااااااااا
دیگه می خوام فریاد بزنم.... دیگه از لفظ قلم خسته شدم...... دیگه نمی خوام کسی حرفمو بفهمه...اصلا نمی تونه بفهمه.....پاهام مطمئنم یارای بالا رفتن از پله هارو نداره....ازاین فکر که کمربند صندلی هواپیما رو به بیروت بسته میشه نفسم بالا نمی یاد... می خوام سر همتون فریاد بزنم.... جز تو... با همه قهرم....جز تو.......بیخیال همه ام.....جز تو.....درس و کار و آدمایی که دنیاتون اندازه میزتون هست خدا حافظ.....
اما سلام بر تو ...... سلام بر تویی که هر صباح و مساء دیده ام با تو باز می شود..... هنوز و همیشه زنگ صدا و خنده هایت در اوج شنیده هایم قرار دارد..... سلام بر تویی که سفرم را با سیری صعودی از نگاه در چشمان تو آغاز می کنم.... سلام بر تویی که هرجای عالم جلوه ای اندک از دریای زیبایی توست... با تو خداحافظی معنایی ندارد......
بدی هایم را حلال کنید.... ببخشید.....از یاد ببرید....... اگر از من خوبی به یاد دارید به خاطر خوبی خودتان است . شک نکنید .
***************************************
پ . ن : از دوستی که مدت هاست بیشتر از یک دوست سنگ صبوری کرده است ممنونم . همیشه ناله ها و گریه ها یم برای او بوده است..... بهترین آرزوها برای تو
+
تاريخ یکشنبه 1388/05/25ساعت 8:8 نويسنده علی
|

داشتم شعرهای مرحومه صفارزاده را می خواندم که به قطعه ای فوق العاده رسیدم.... یادم آمد۲جمله از این قطعه را بارها برای او زمزمه کرده بودم...... برای من خیلی جالب بود که صفارزاده هم ، همچنین حسی را تجربه کرده است....
بگذار بگذرم ، آقا // جلوی مرا مگیر // از دیگران وقت را بپرس و برنامه ی اتوبوس را // من نمی توانم حرف بزنم :
میان لب هایم آخرین وصیت مردی ست // تنها میراث او آخرین سوتش برای سگش // من او را می شناختم // با هم از میان خمیازه ی ممتد روزهای مدرسه قدم زده بودیم // نام هامان را بر روی چنار مسجد محل کنده بودیم // با هم سرود ملی خوانده بودیم بی آنکه معنی اش را بدانیم // پدرانمان هر روز صبح به یکدیگر سلام می گفتند //
و من به مادرش که می توانست اشیای اتاق او را گردگیری کند وبه لباس هایش دست بزند رشک میبردم من او را میشناختم // او چیز دیگری بود //
تنها کسی که در لحظه ی آخرین کتاب مقدس را تقاضا نکرد // جلوی مرا مگیر آقا ، جلوی مرا مگیر خانم/ بگذارید بگذرم حرام زاده ها............ وگرنه فریاد میکشم
................................................................................
پ . ن ۱: دیروز ظهر آقای جهانبخش همسایمون به رحمت خدا رفت . ۳شنبه تو بیمارستان دی به ملاقاتش رفتم . تو کما بود و با دستگاه نفس می کشید . به صورتش نگاه کردم و یاد حرفی که یکشنبه تو راه پله بهم گفت افتادم . پرسیدم قلبتون چطوره آقای مهندس ؟ گفتم خدا روشکر میزنه... حالا ارزش همین زدن رو میفهم
پ . ن ۲:کدوم شمع هست که با فوت کردنش، رویاهام به واقعيت مي پيوندن؟؟؟ ۲۳-۲۴-۲۵ دیگه هیچ فرقی نمیکنه...چقدر پارسال خوشحالم کردی...بازم ازت ممنونم...وقتی یادم می افته شرمندت میشم.. تو اوون گرما...اوون همه زحمت...واای خدای من....
+
تاريخ پنجشنبه 1388/03/07ساعت 20:20 نويسنده علی
|