
به نام دوست که هرچه هست از اوست لا حول و لا قوه الا باالله العلی العظیم
فرهاد در قصه شبیه شیرین است اما خسرو شبیه فرهاد نیست......
شیرین وقتی سراغ فرهاد می رود که از خسرو دلزده می شود . خسرو پادشاه و قدرتمند بود..... شاید شیرین می خواست ترکیبی بسازد از نیروهای بازوی آهنین و چشم های مخملی فرهاد وقدرت سیاسی وبارگاه خسرو......
اما متاسفانه غالبا این دو از هم جدا هستند
......................................................................................................................
آخرین امتحانت که به خیر و خوشی تمام میشود ، مغرور از این فتح شجاعانه ات به خانه برمی گردی ، مغرور از اینکه فردا تا لنگ ظهر می خوابی و بعد که بلند شدی صبحانه می خوری ، بعد جلوی تلویزیون سریال مورد علاقه ات یا دی وی دی جدیدی را نگاه می کنی ، دیدار یا تماسی با دوستی ، تئاتری کنسرت موسیقی ای فیلمی گپ و گفت روشنفکرانه ای و...... و تا پاسی از شب کتابهای نخوانده ات را تورق می کنی همراه موسیقی های نوستالژیک و بعد دوباره می خوابی . اما چند روز که می گذرد از این وضع خسته می شوی ، دیگر دوست نداری فیلم یا موسیقی یا ......... مورد علاقه ات را........ کم کم به خودت شک میکنی که نکند طوری شده باشد ؟ تویی که در طول ترم و مخصوصا شب های امتحان کلی برنامه ریزی می کنی تا 2 ساعت بیشتر بخوابی یا کتاب مورد علاقه ات را بخوانی......
حالا حس میکنی دلت می خواهد دوباره صبح ها ساعت 5:30 بیدار شوی و با عجله صبحانه بخوری وبا هر لطایف الحیلی که شده ، خودت را به دانشگاه برسانی و تا حدود بعد از ظهر از این کلاس به آن کلاس بروی یا در انجمن چند ساعتی بایستی و کلی شلوغی و فعالیت و..... و بعد غر بزنی که خسته ای. دلت می خواهد غروب ها با هربدبختی ای که شده با وسیله نقلیه عمومی به خانه برسی ودست وصورتت را بشویی و کتابهایت را دورت بریزی و بعد هم کارهای مورد علاقه ات را بکنی در حالی که استرس درس ها و کتاب های نخوانده ات و کارهای نکرده و را داری.....
آری عزیزم تو عاشق سختی های زندگی روزانه شدی.......
******
پ.ن۱: هدف من از راه اندازی این وبلاگ با خبری تو از احوالات و نظرات من بود.....یا سرمیزنی یا نمیزنی....من که تو را و هدفم را فراموش نمی کنم
پ.ن۲: از تمام دوستانی که در این مدت با تماس ها ، نظرات و صحبت هاشون مارو از یاد نبردند ممنونم امیدوارم از این به بعد بتونم زود به زود بنویسم .
پ.ن۳: از آخرین پستم قبل از فوت پدر دوستم مهرشاد ،اتفاقات زیادی افتاده که من هیچ کدوم تو ذهنم نیست اما اگر یادم اومد حتما در موردشون چندخطی مینویسم