خوشحال بود . فلق از شرق شهر به چشمانش بیداری میداد . انگار به سوی دنیا می رفت . همه ی دنیا . انگار غرق نعمت بوود ٬ که بود . همه ی آغوشش گرم شده بود . کمی عشقش را جا به جا کرد و نفس عمیقی کشید .... انگار از همه دلتنگی ها خالی شده بوود . کمی نگاهش کرد ، لبخندشان گره خورد... انگار که سالهاست با هم رفیقند و عشق وعاشقی برپاست ، که بوود .
عریانی شان را با پرده و پتو و پلک پوشانده بودند که صدایی قنجشان را به رنج تبدیل کرد ...
لااله الاالله .... به عزت و شرف لااله الالله ...... بلند بگو لااله الاالله