تبليغاتX
شیخ روشنفکر - اجباری به نام زندگی
شیخ روشنفکر

این چرخه ی اجباری زندگی که همیشه ذهنمو مشغول میکرد بعد از ۴سال به طور عمیقی چند تا شلاق تو سر و صورتم کوبید و رفت ....برای عیادت جانبازی که بعد از چندین سال  دردی کهنه احوالش را می پرسید راهی بیمارستان ساسان شدم .طبقه پنجم که رسیدم خبری از محمدآقا نبود. بحمدلله ظهر مرخص شده بود. من موندم و کمپوت های آناناس خنک که براش برنامه ریختم.آسانسور اونجا نگه نمی داشت وگرنه خل نبودم پنج طبقه رو پیاده بیام پایین . رسیدم طبقه چهارم . دیدم هفت هشت ده نفر پریشون پشت در سی سی یو دارند بال بال می زنند . چند تا از خانم ها سراشونو رو شونه های هم گذاشتن و دارن ترکی ناله و گریه می کنند . به نظرم فرد مورد نظر به رحمت خدا رفته بوود.

یواش یواش چهارده تا پله و یه پاگرد و رد کردم تا رسیدم طبق سوم . "اتاق عمل قلب باز" . این عنوان تابلویی بود با زمینه ای سبز و خطوطی قرمز . یه خانم و آقایی کنار دیوار روبروی هم ایستاده بودند . می فهمیدم خانمه داره زیر لب ذکر میگه . یاد این شعر افتادم :چرا وقتی که راه زندگی هموار می گردد بشر تغییر حالت می دهد، خونخوار می گردد به وقت عیش و عشرت می نوازد کوس بد مستی به وقت درد و رنج مومن و دیندار می گردد ...

داشتم زمزمه می کردم که صدای وز وز و همهمه شنیدم. رسیدم به طبقه ی "چشمتون روشن" . عده ای خوشحال ، دور بابا رو که عرق از سر و روش می  ریخت رو گرفته بودند و هی می گفتند : نامدار باشه ، پایدار باشه و ... صدای جیغ بچه ها نشان از شدت سختی راه بود .....

اینقدر تو فکر بودم که دیگه طبقه ی همکف که اورژانس بوود برام جذابیتی نداشت ... آه و ناله که انگشتم جدا شد .... برو کنار برو کنار .... میگن ترک موتور بوده با دست رفته تو شیشه جلوی سواری ....

هرچه قدرم که بخوای لاجرم تو سیکل گرفتاری .... یه کاری کن بهت خوش بگذره .... ماشین رو که روشن کردم ویگن می خوند " دیگه افسانه ی لیلی و مجنون پیش عشق منو تو بچه گونه است "

+ تاريخ شنبه 1389/05/23ساعت 17:52 نويسنده علی |

Ðe$igNER